مستقل ترين زن دنيا هم...

مستقل ترين زن دنيا همگاهي به شنيدن يك مواظب خودت باش نياز دارد ،به اخم هاي گره شده  وقتي ساعت از ده ميگذرد و كليد تويِ قفل ميچرخاند ،به مردي كه با يك دست در را باز كند و دست ديگرش پر از رز هاي سرخ باشد ،به شانه هايي كه اشك بگيرد و آرامش تحويل بدهد...


سخت ترين زن دنيا همبه بغل شدن موقع ظرف شستن نياز دارد ،به بوسه هاي بي هوا و محكم ،به دستهايي كه تويِ آغوشي اسيرش كند ،به سري كه بين موهايش برود و به شنيدن صداي نفس هاي عميق...


بي دل ترين زن دنيا همبه دوستت دارم شنيدن با بمِ مردانه نياز دارد ،به دست هاي بزرگي كه در كنسرو را راحت باز كند ،به شانه هايي كه مثل كوه بشود به آنها تكيه كرد ،به قد بلندي كه بي چهار پايه از بالاي كابينت ظرف را بردارد...


بي ذوق ترين زن دنيا هماز شنيدن اين لباس براي تو دوخته شده ذوق ميكند ،ته دلش از زدن لاك قرمز براي كسي ضعف ميرود ،دوست دارد براي مردي كيك شكلاتي كمي سوخته بپزد ،چاي تازه دمش را با سيني گلدار جلوي مردي بگذارد...


احساساتِ زنانه بدون مردي كه با نوازش هايش روح و جسم زن را قلقلك بدهد ،لب هاي سرخ و قرمز و صورتي بدون زبري صورتي براي بوسيده شدن ،دستهاي ظريف زنانه بدون صورت مردانه اي كه قاب بگيردشان هيچ كاربرد ديگري نداشتند...



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مستقل ترين زن دنيا هم...،

ادامه مطلب
[ ۶ خرداد ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۲۳:۲۸ ] [ مدير وبلاگ ]
[ نظرات (0) ]

در نقش مار پا اضافه كردن

در_نقش_مار_پا_اضافه_كردن


در دوران قديم يكي از اشراف كشور چو پس از انجام دادن مراسم اداي احترام به پيشينيان،جام شرابي به خدمتكاران موكب خود هديه داد. خدمتكاران راجع به اين هديه به گفتگو پرداختند. يكي از آنان گفت يك جام شراب براي چند نفر كافي نيست و تنها براي يك نفر بسنده است. همه تذكر او را قبول كردند ولي هيچ كس حاضر نشد از حق خود بگذرد و از نوشيدن آن صرف نظر كند.


پس چه كار بايد كرد؟ يكي پيشنهاد كرد هر كدام روي زمين ماري نقاشي كنند،هر كه زودتر از همه نقاشي را تمام كرد شراب را تصاحب كند. همه با اين پيشنهاد موافقت كردند و هر كدام شاخه اي از درخت كندند و روي زمين با سرعت شروع كردند به كشيدن نقش مار. ديري نگذشت كه يكي از آنان نقاشي را تمام كرد و جام را برداشت تا بنوشد. نگاهي به دوستان خود كرد ديد يكي تنها سر مار را كشيده و ديگري مشغول كشيدن بدن مار است.


فكر كرد آنان به او نمي رسند لذا با خوشحالي تصميم گرفت براي مار چند پا نيز اضافه كند. اما در موقعيكه مشغول كشيدن پا براي مار بود يكي ديگر نقاشي خود را تمام كرد و جام را برداشت و در پاسخ اعتراض اولي كه مار با پا كشيده و كارش را زودتر تمام كرده بود گفت: مار اصلا پا ندارد و تو براي نقاشي خود پا رسم كرده اي و اين نقش ديگر مار نيست و جام شراب را سر كشيد. اولي با اينكه كار را زودتر تمام كرده بود به سبب اين اشتباه خود هديه اي را كه حقا مال او بود از دست داد.
مثلي را كه از اين داستان ناشي شده است،در موردي به كار مي برند كه بخواهند نشان دهند برخي كارها كه صورت مي گيرد و از روي غرور و دور از انديشه است نه تنها مفيد واقع نمي شود بلكه ضرر هم به بار مي آورد.



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان، كوتاه، در نقش مار،

ادامه مطلب
[ ۱ خرداد ۱۳۹۶ ] [ ۱۱:۵۳:۵۵ ] [ مدير وبلاگ ]
[ نظرات (1) ]
[ ۱ ]