مستقل ترين زن دنيا هم...

مستقل ترين زن دنيا همگاهي به شنيدن يك مواظب خودت باش نياز دارد ،به اخم هاي گره شده  وقتي ساعت از ده ميگذرد و كليد تويِ قفل ميچرخاند ،به مردي كه با يك دست در را باز كند و دست ديگرش پر از رز هاي سرخ باشد ،به شانه هايي كه اشك بگيرد و آرامش تحويل بدهد...


سخت ترين زن دنيا همبه بغل شدن موقع ظرف شستن نياز دارد ،به بوسه هاي بي هوا و محكم ،به دستهايي كه تويِ آغوشي اسيرش كند ،به سري كه بين موهايش برود و به شنيدن صداي نفس هاي عميق...


بي دل ترين زن دنيا همبه دوستت دارم شنيدن با بمِ مردانه نياز دارد ،به دست هاي بزرگي كه در كنسرو را راحت باز كند ،به شانه هايي كه مثل كوه بشود به آنها تكيه كرد ،به قد بلندي كه بي چهار پايه از بالاي كابينت ظرف را بردارد...


بي ذوق ترين زن دنيا هماز شنيدن اين لباس براي تو دوخته شده ذوق ميكند ،ته دلش از زدن لاك قرمز براي كسي ضعف ميرود ،دوست دارد براي مردي كيك شكلاتي كمي سوخته بپزد ،چاي تازه دمش را با سيني گلدار جلوي مردي بگذارد...


احساساتِ زنانه بدون مردي كه با نوازش هايش روح و جسم زن را قلقلك بدهد ،لب هاي سرخ و قرمز و صورتي بدون زبري صورتي براي بوسيده شدن ،دستهاي ظريف زنانه بدون صورت مردانه اي كه قاب بگيردشان هيچ كاربرد ديگري نداشتند...



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مستقل ترين زن دنيا هم...،

ادامه مطلب
[ ۶ خرداد ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۲۳:۲۸ ] [ مدير وبلاگ ]
[ نظرات (0) ]

داستان ناصرالدين شاه

ناصرالدين شاه سالي يك بار آش نذري مي پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور مي يافت تا ثواب ببرد. رجال مملكت هم براي تهيه آش جمع مي شدند و هر يك كاري انجام مي دادند. خلاصه هر كس براي تملق وتقرب پيش ناصرالدين شاه مشغول كاري بود. خود شاه هم بالاي ايوان مي نشست و قليان مي كشيد و از بالا نظاره گر كارها بود. سر آشپزباشي ناصرالدين شاه در پايان كار دستور مي داد به در خانه هر يك از رجال كاسه آشي فرستاده مي شد و او مي بايست كاسه آن را از اشرفي پر كند و به دربار پس بفرستدكساني را كه خيلي مي خواستند تحويل بگيرند روي آش آنها روغن بيشتري مي ريختند. پرواضح است آنكه كاسه كوچكي از دربار برايش فرستاده مي شد كمتر ضرر مي كرد و آن كه مثلا يك قدح بزرگ آش كه يك وجب روغن رويش ريخته شده دريافت مي كرد حسابي بدبخت مي شد.به همين دليل در طول سال اگر آشپزباشي با يكي از اعيان يا وزرا دعوايش مي شد به او مي گفت بسيار خوب بهت حالي مي كنم دنيا دست كيه... آشي برايت بپزم كه يك وجب روغن رويش باشد.

اميدواريم ازين داستان زيبا خوشتون اومده باشه.



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان، رمان، ناصر الدين شاه، داستان كوتاه،

ادامه مطلب
[ ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۰۶:۴۴:۲۶ ] [ مدير وبلاگ ]
[ نظرات (1) ]

سالك و پير مرد

سالك_و_پير مرد
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت .

سالكي را بديد كه پياده بودپير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند.

پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي

سالك گفت : چرا ؟

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟

پير مرد گفت : تا راست چه باشد

سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

سالك گفت : نهپير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

سالك گفت : ندانم

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش .باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم

سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي

سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم

پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد

سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيندپيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت .

شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري

سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد .

روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي

سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند

پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

سالك روزي دگر بماندپير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت

سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم

سالك گفت : بر شنيدن بي تابمپير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد

سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد

پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي

سالك گفت : آري

پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است

سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي

سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود

پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟

سالك گفت : همان كنم كه تو گوييسالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت

مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس

سالك گفت : چرا ؟

مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند

مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن

سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد.

پير مرد گفت : چهديدي ؟

سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت

پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي.

 

لطفا ما را به دوستان خود معرفي كنيد و در كانال تلگرام ما نيز عضو شويد.

لينك كانال تلگرام



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان، رمان، داستان سالك و پير مرد،

ادامه مطلب
[ ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۱۰:۵۷:۱۸ ] [ مدير وبلاگ ]
[ نظرات (1) ]

چيزي كه جان عشق را نجات داد...

چيزي كه جان عشق را نجات داد...
روزي روزگاري در جزيره‌اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند . شادي ، غم ، غرور ، عشق و ...روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت . پس همه ساكنين جزيره قايق هايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند . اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود . وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت ، كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت : « آيا مي توانم با تو همسفر شوم ؟ » ثروت گفت : خير نمي تواني . من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديكر جايي براي تو و جود ندارد . پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست .عشق گفت : « لطفاً كمك كن و مرا با خود ببر .»غرور گفت : نمي توانم . تمام بدنت خيس و كثيف شده ، قايق مرا كثيف مي كني . غم در نزديكي عشق بود . پس عشق به او گفت : « اجازه بده تا من با تو بيايم .»غم با صداي حزن آلود گفت : آه عشق . من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم . پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد . اما آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد .ناگهان صدايي مسن گفت : « بيا عشق . من تو را خواهم برد .»عشق آنقدر خوشحال شد ه بود كه حتي فراموش كرد نام يارش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيزه را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .عشق از علم پرسيد :‌« او كه بود ؟‌ »علم پاسخ داد : او زمان است .»عشق گفت : « زمان ! اما چرا به من كمك كرد ؟ »علم لبخندي خردمندانه زد و گفت : « زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است .‌ » 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان، رمان،

ادامه مطلب
[ ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ ] [ ۰۹:۵۰:۳۴ ] [ مدير وبلاگ ]
[ نظرات (1) ]

عاشقانه

داغونــــــم . . .!

ميدوني داغــــــون يعني چــــــي . . .؟

يعنــــــي ” داغ اون “

امــــــا اون الان داغــــــه با اون . . .



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عاشقانه،

ادامه مطلب
[ ۱۲ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۱۲:۵۶ ] [ مدير وبلاگ ]
[ نظرات (0) ]

عاشقانه

♥ متن عاشقانه بوسه 

ﺩﺭﺳﺖ ﻭﺳـــــﻂ ﭘﯿﺸــــﺎﻧـــﯽ ﺍﺕ
ﻣﯽ ﺷـــﻮﺩ ﻗﺒﻠـــــﻪ ﮔــﺎﻩ ﻟﺒـﻬــﺎﯼ ﻣــــــﻦ

...



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: متن عاشقانه،

ادامه مطلب
[ ۱۲ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۴۲:۵۶ ] [ مدير وبلاگ ]
[ نظرات (0) ]

متن عاشقانه غمگين

امشب
ديوانگيم بالا زده..
نه سكوت نه موسيقي..
نه هيچ چيز و هيچ چيز ديگر…
اين ديوانگي را تسكين نميدهد.. جز عطر تنت لعنتي….



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: متن عاشقانه،

ادامه مطلب
[ ۱۲ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۶:۱۳ ] [ مدير وبلاگ ]
[ نظرات (0) ]

متن عاشقانه

متن كاملا عاشقانه

تو دوري زمن من بيقرارتم

تو عشقي من من عاشقتم

وفاي تو چنان بود ك كرد مرا حيران ك چنان باوفا هستي تو اي مهربان

شعر بلد نيستم بيت بلد نيستم هرچه گويم خود ندانم چ گويم

باز ميگويم فاش ميگويم تو را ميگويم گر شوي خوشحال من ميشوم

باحال همچو طوطيه رنگين شمال تو اهو باش

من در غربت تو ميكشم انتظار چون دوستت دارم هستم بي قرار



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: متن عاشقانه،

ادامه مطلب
[ ۱۲ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۳:۳۱:۲۱ ] [ مدير وبلاگ ]
[ نظرات (1) ]

عاشقانه زيبا و غمگين حتما بخوانيد....

 

دخترك شانزده ساله بود كه براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول كلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز كند، از اينكه راز اين عشق را در قلبش نگه ........

ادامه را حتما بخوانيد ....

عاشقانه غمگين



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: متن عاشقانه،

ادامه مطلب
[ ۱۷ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۴:۰۱:۵۲ ] [ مدير وبلاگ ]
[ نظرات (1) ]

رمان عاشقانه جاي براي تنهايي

آزاده زن متاهلي است كه فكر ميكنه همسرش مدتي است نسبت به او بي توجه شده ….

http://uppc.ir/do.php?imgf=148594587579111.jpg



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: رمان،

ادامه مطلب
[ ۱۳ بهمن ۱۳۹۵ ] [ ۰۲:۵۷:۳۸ ] [ مدير وبلاگ ]
[ نظرات (1) ]
[ ۱ ][ ۲ ]