در نقش مار پا اضافه كردن

در_نقش_مار_پا_اضافه_كردن


در دوران قديم يكي از اشراف كشور چو پس از انجام دادن مراسم اداي احترام به پيشينيان،جام شرابي به خدمتكاران موكب خود هديه داد. خدمتكاران راجع به اين هديه به گفتگو پرداختند. يكي از آنان گفت يك جام شراب براي چند نفر كافي نيست و تنها براي يك نفر بسنده است. همه تذكر او را قبول كردند ولي هيچ كس حاضر نشد از حق خود بگذرد و از نوشيدن آن صرف نظر كند.


پس چه كار بايد كرد؟ يكي پيشنهاد كرد هر كدام روي زمين ماري نقاشي كنند،هر كه زودتر از همه نقاشي را تمام كرد شراب را تصاحب كند. همه با اين پيشنهاد موافقت كردند و هر كدام شاخه اي از درخت كندند و روي زمين با سرعت شروع كردند به كشيدن نقش مار. ديري نگذشت كه يكي از آنان نقاشي را تمام كرد و جام را برداشت تا بنوشد. نگاهي به دوستان خود كرد ديد يكي تنها سر مار را كشيده و ديگري مشغول كشيدن بدن مار است.


فكر كرد آنان به او نمي رسند لذا با خوشحالي تصميم گرفت براي مار چند پا نيز اضافه كند. اما در موقعيكه مشغول كشيدن پا براي مار بود يكي ديگر نقاشي خود را تمام كرد و جام را برداشت و در پاسخ اعتراض اولي كه مار با پا كشيده و كارش را زودتر تمام كرده بود گفت: مار اصلا پا ندارد و تو براي نقاشي خود پا رسم كرده اي و اين نقش ديگر مار نيست و جام شراب را سر كشيد. اولي با اينكه كار را زودتر تمام كرده بود به سبب اين اشتباه خود هديه اي را كه حقا مال او بود از دست داد.
مثلي را كه از اين داستان ناشي شده است،در موردي به كار مي برند كه بخواهند نشان دهند برخي كارها كه صورت مي گيرد و از روي غرور و دور از انديشه است نه تنها مفيد واقع نمي شود بلكه ضرر هم به بار مي آورد.



ات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ 1396/3/1  ] [ 11 ] [ noghtehsarkhat ]
[ ]

داستان ناصرالدين شاه

ناصرالدين شاه سالي يك بار آش نذري مي پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور مي يافت تا ثواب ببرد. رجال مملكت هم براي تهيه آش جمع مي شدند و هر يك كاري انجام مي دادند. خلاصه هر كس براي تملق وتقرب پيش ناصرالدين شاه مشغول كاري بود. خود شاه هم بالاي ايوان مي نشست و قليان مي كشيد و از بالا نظاره گر كارها بود. سر آشپزباشي ناصرالدين شاه در پايان كار دستور مي داد به در خانه هر يك از رجال كاسه آشي فرستاده مي شد و او مي بايست كاسه آن را از اشرفي پر كند و به دربار پس بفرستدكساني را كه خيلي مي خواستند تحويل بگيرند روي آش آنها روغن بيشتري مي ريختند. پرواضح است آنكه كاسه كوچكي از دربار برايش فرستاده مي شد كمتر ضرر مي كرد و آن كه مثلا يك قدح بزرگ آش كه يك وجب روغن رويش ريخته شده دريافت مي كرد حسابي بدبخت مي شد.به همين دليل در طول سال اگر آشپزباشي با يكي از اعيان يا وزرا دعوايش مي شد به او مي گفت بسيار خوب بهت حالي مي كنم دنيا دست كيه... آشي برايت بپزم كه يك وجب روغن رويش باشد.

اميدواريم ازين داستان زيبا خوشتون اومده باشه.



ات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ 1396/2/19  ] [ 18 ] [ noghtehsarkhat ]
[ ]

عاشقانه زيبا و غمگين حتما بخوانيد....

 

دخترك شانزده ساله بود كه براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول كلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز كند، از اينكه راز اين عشق را در قلبش نگه ........

ادامه را حتما بخوانيد ....

عاشقانه غمگين



ات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ 1395/11/17  ] [ 16 ] [ noghtehsarkhat ]
[ ]

پستچي

چهارده ساله كه بودم ؛ عاشق پستچي محل شدم.
خيلي تصادفي رفتم در را باز كنم ونامه را بگيرم ، او پشتش به من بود. وقتي برگشت قلبم مثل يك بستني، آب شد و زمين ريخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پيك الهي بود ، از بس زيبا و معصوم بود!شايد هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا كردم و آنقدر حالم بد بود كه به زور خودكارش را از دستم بيرون كشيد و...



ات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ 1395/11/12  ] [ 18 ] [ noghtehsarkhat ]
[ ]
[ ]